Your my love
از زبان مرینت:
شب اول. کلمهای که در ذهنم تکرار میشد و مانند خنجری بر قلبم فرو میرفت. وارد عمارت آدرین شدیم. خانهای وسیع و باشکوه، که حالا برای من حکم قفس را داشت. اتاق خواب مشترک، فضایی پر از سکوت سنگین و ناگفتهها بود.
آدرین با احترام، اما با فاصلهای مشخص، رفتار میکرد. انگار که من نامرئی بودم، یا شاید هم، حضورم برایش یادآور یک اشتباه بود. او اتاقی جداگانه در اختیارم گذاشت، داخل همان سوئیت بزرگ. حرکتی که هم نشان از درک او از وضعیت داشت و هم… گویی راهی برای فرار از هرگونه نزدیکی ناخواسته.
روزهای بعد، زندگی من در این عمارت، به روال تکراری گذشت. صبح زود بیدار میشدم، برای آدرین و خودش صبحانه آماده میکردم (این تنها کاری بود که در خانه انجام میدادم و او از آن تعریف میکرد). سپس، به ظاهر مشغول کارهایم بودم، اما ذهنم درگیر تهدید خانوادهام و نقشههایی بود که باید برای آینده میکشیدم.
آدرین بیشتر وقتش را در شرکت میگذراند. وقتی برمیگشت، خسته بود. شام را با هم میخوردیم، اما گفتگوهایمان کوتاه و سطحی بود. هر کدام در دنیای خودمان غرق بودیم. او از مادربزرگش و نقشههایش حرف میزد، و من… من فقط گوش میدادم و سعی میکردم خودم را قوی نشان دهم.
یک شب، آدرین با احتیاط به اتاق من آمد. چهرهاش نگران بود.
«مرینت، حالت خوبه؟ مادربزرگم امروز دربارهی پروژهی طراحی پاریس صحبت میکرد. میدونه که تو طرحت رو آماده کردی. باید حواسمون باشه که این موضوع رو چطور پیش ببریم.»
نگاهش به چشمانم دوخته شد. «میدونم که این وضعیت برات سخته. ولی باید سعی کنیم ازش به نفع خودمون استفاده کنیم. تو طرحت رو داری، من هم… راههایی برای مقابله با مادربزرگ پیدا میکنم.»
لحن صدایش، گرچه هنوز رسمی بود، اما کمی همدلانه به نظر میرسید. شاید… شاید او واقعاً قصد کمک داشت.
از زبان آدرین:
هر روز که میگذشت، احساس گناهم بیشتر میشد. دیدن مرینت در این عمارت، دور از رویاهایش، مثل شکنجه بود. اتاق جداگانه، تنها راهی بود که میتوانستم در آن لحظه برای حفظ حرمت او و جلوگیری از فشار بیشتر، انجام دهم.
در شرکت، تمام تلاشم را میکردم تا نقشههای مادربزرگ را خنثی کنم. با بخشهای حقوقی صحبت میکردم، قراردادهای مربوط به طراحی را بررسی میکردم، و به دنبال حفرههای قانونی بودم تا بتوانم
جلوی سوءاستفادهی او از مرینت و طرحش را بگیرم.
دیدار شبانهام با مرینت، برای این بود که او را از آخرین تحرکات مادربزرگ مطلع کنم. میخواستم بداند که تنها نیست. میخواستم بداند که من هم در این بازی، مهرهای هستم که به دنبال راه نجات است.
«باید سعی کنیم ازش به نفع خودمون استفاده کنیم.» این جمله، فقط بخشی از حقیقت بود. نقشهی اصلی من، چیز دیگری بود. نقشهای که شامل بازگرداندن تمام قدرت به مرینت و رهایی از بند مادربزرگ بود. اما فعلاً، باید او را در این جریان نگه میداشتم.
از زبان مادربزرگ اگرست:
(از دور، ناظر زندگی مرینت و آدرین بود.)
مادربزرگ اگرست: (با لبخندی مرموز) همه چیز طبق نقشه پیش میرود. آدرین، به زودی خواهی فهمید که نمیتوانی از اراده من سرپیچی کنی. و تو، مرینت… به زودی خواهی فهمید که دنیای واقعی مد و طراحی، چقدر میتواند بیرحم باشد.