Your my love 

از زبان مرینت:

روزها با سرعت می‌گذشتند. هر لحظه که به پایان هفته نزدیک‌تر می‌شدم، فشار و هیجان بیشتری را حس می‌کردم. آدرین به من فرصت داده بود تا بهترین طرحم را ارائه دهم، و من مصمم بودم که این فرصت را به بهترین شکل ممکن استفاده کنم. در آپارتمان کوچک اما پر از پارچه و نخم، غرق در دنیای خودم بودم.

تصمیم گرفتم رنگ اصلی طرحم، آبی باشد. نه یک آبی معمولی، بلکه آبی عمیق اقیانوس، رنگی که هم آرامش و هم قدرت را در خود داشت. همان رنگی که گاهی در آسمان شب، قبل از طلوع خورشید، دیده می‌شود. می‌خواستم لباسی طراحی کنم که هم مدرن باشد و هم ریشه در سنت داشته باشد.

کمی بیش از حد در جزئیات غرق شده بودم. آستین‌ها باید کاملاً اندازه دستم باشند، نه تنگ و نه گشاد. دامن، با اینکه تا روی ران می‌رسید، باید در عین حال وقار خود را حفظ می‌کرد و آزادی حرکت را می‌داد. یقه اسکی، حس اعتماد به نفس و تمرکز را القا می‌کرد. پارچه را با دقت انتخاب کردم: ترکیبی از الیاف بازیافتی و ابریشم طبیعی، تا هم پایدار باشد و هم حس لوکس بودن را القا کند. وقتی پارچه را لمس می‌کردم، حس می‌کردم دارم با آینده‌ی مد صحبت می‌کنم.

ذهنم درگیر جزئیات بود، اما ناگهان خاطره‌ی آن پارچه‌ی قهوه‌ای و نگاه گمشده‌ی آدرین در آن جلسه اول، به ذهنم خطور کرد. شاید… شاید این لباس آبی، بتواند دریچه‌ای به آینده‌ای دیگر باز کند، آینده‌ای که آدرین و من… نه، نباید در این مورد فکر کنم. وظیفه‌ام این است که طرحی بی‌نقص ارائه دهم.

از زبان آدرین:

بازگشت مادربزرگم به پاریس، همزمان با ورود طرح‌های اولیه مرینت، اوضاع را پیچیده‌تر کرده بود. مادام اگرست، زنی با اراده‌ای پولادین و چشمانی تیزبین که هر جزئیاتی را می‌سنجید، از همان لحظه ورودش، جو شرکت را تغییر داده بود. او به سرعت از برنامه‌های من برای راه‌اندازی خط تولید جدید مطلع شد و با دیدگاهی کاملاً سنتی، آن را «ریسک غیرضروری» خواند.

وقتی مرینت با طرح آبی خیره‌کننده‌اش وارد شد، حس کردم تمام نگاه‌ها به سمت او چرخید. لباسش، با آن یقه اسکی و دامنی که ظرافت خاصی داشت، همان جسارتی را داشت که من در او دیده بودم. و همان رنگ آبی… انگار که تمام رویاهایمان را در آن رنگ خلاصه کرده بود.

اما قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم، مادربزرگم پیش قدم شد. او با قدم‌هایی استوار و نگاهی نافذ، به مرینت و طرحش خیره شد. سکوت سنگینی حاکم شد.

مادربزرگ اگرست: (با صدایی که قاطعیت و تجربه‌ی سال‌ها حضور در رأس قدرت را فریاد می‌زد) این طرح… جالب است. جسورانه. اما خانم دوپن چنگ، طراحی مد در اگرست، فقط خلق کردن لباس نیست. این یک تعهد است. یک شرافت. و ما در اگرست، روی تعهداتمان شرط می‌بندیم.

او مکثی کرد و نگاهش را مستقیم به مرینت دوخت.

مادربزرگ اگرست: اگر می‌خواهی در این شرکت، در جایگاه واقعی‌ات باشی و این طرح‌هایت را به واقعیت تبدیل کنی… باید یک شرط اساسی را بپذیری.

قلبم فرو ریخت. می‌دانستم که مادربزرگم اهل بازی‌های سیاسی نیست. او مستقیم به اصل مطلب می‌رفت.

مادربزرگ اگرست: (با صدایی که آرام اما قاطع بود) تو باید زن عقدی آدرین شوی.

چشمان مرینت از تعجب گرد شد. رنگ از صورتش پرید. من هم شوکه شده بودم. این دیگر چه حرفی بود؟

مرینت: (با صدایی لرزان) خانم اگرست… من… من متوجه منظورتان نشدم.

مادربزرگ اگرست: (با لبخندی محو که بیشتر شبیه نیشخند بود) منظورم روشن است. اگر می‌خواهی با ایده‌هایت وارد دنیای اگرست شوی، باید بخشی از این خانواده باشی. به معنای واقعی کلمه. این تنها راهی است که من، به عنوان یکی از صاحبان اصلی شرکت، تضمین می‌کنم که سرمایه‌گذاری لازم برای طرح‌های تو صورت بگیرد. این تنها راهی است که من به این پروژه اعتماد خواهم کرد.

او به من نگاه کرد، گویی منتظر تأیید من بود. دنیای من در یک لحظه زیر و رو شد. تمام برنامه‌هایم، تمام انتظاراتم… همه چیز در هاله‌ای از ابهام فرو رفت.