Your my love 

راوی 

مرینت وارد دفتر آدرین می‌شود. دفتر بزرگ و مجلل است، با پنجره‌هایی که چشم‌انداز پانورامایی از شهر را به نمایش می‌گذارند. آدرین پشت میزی مدرن و مینیمال نشسته، اما برخلاف تصور مرینت، خبری از غرور یا سردی نیست. او با لبخندی که کمی گشاده‌تر از حد معمول است، به سمتش بلند می‌شود.

آدرین: (با لحنی گرم و کنجکاو) خانم دوپن چنگ، خوش آمدید. از دیدنتون خوشحالم. لطفاً بفرمایید.

مرینت با دقت به اطراف نگاه می‌کند. اثری از آن آدرینِ مدلِ خسته و سردرگم نیست. او حالا یک مدیرعامل است، با اقتدار و آرامشی که از دل مسئولیت سنگینش بیرون آمده.

مرینت: (با اعتماد به نفس، اما کمی محتاط) ممنونم آقای اگرست.

آنها روبروی هم می‌نشینند. مرینت پرونده‌ی طرح‌هایش را باز می‌کند.

مرینت: همونطور که در پیشنهادم گفتم، من دو سال در نیویورک روی این طرح‌ها کار کردم. ایده‌ام اینه که اگرست بتونه وارد حوزه‌ی پوشاک پایدار و شخصی‌سازی شده بشه. با تمرکز بر نوآوری و حفظ اصالت.

آدرین با دقت به طرح‌ها نگاه می‌کند. چشمانش روی جزئیات می‌لغزد. او طرح لباس قهوه‌ای معروف را می‌بیند، طرحی که حالا در میان مجموعه‌ای از لباس‌های مدرن و آینده‌نگر قرار گرفته.

آدرین: (مکثی می‌کند، سپس با جدیت بیشتری ادامه می‌دهد) طرح‌هاتون فوق‌العاده‌ست، مرینت. واقعاً خلاقانه و جسورانه. ولی می‌دونید که دنیای مد لوکس اگرست، با تولید انبوه یا حتی شخصی‌سازی در این مقیاس، خیلی متفاوته. ما با چالش‌های متفاوتی روبرو هستیم.

مرینت: (با قاطعیت) دقیقاً. و من اینجا هستم تا ثابت کنم که این چالش‌ها، فرصت‌اند. من می‌دونم که چطور می‌شه کیفیت بالای اگرست رو با ایده‌های نو و پایدار ترکیب کرد. تجربه من در نیویورک، این رو بهم ثابت کرده. ما می‌تونیم بازارهای جدیدی رو هدف قرار بدیم. نسلی که دنبال اصالت، کیفیت و مسئولیت‌پذیریه.

آدرین: (لبخندی محو می‌زند) جالب گفتی. «مسئولیت‌پذیری». چیزی که این روزها کمتر در دنیای مد می‌بینیم. ولی چطور می‌خوای این کار رو انجام بدی؟ با چه سرمایه‌ای؟

مرینت: سرمایه‌ی من، طرح‌ها، دانش و شبکه‌ایه که در نیویورک ساختم. من به دنبال سرمایه‌گذاری اولیه هستم، اما نه به شکلی که بخوام کنترل رو از دست بدم. من می‌خوام یک خط تولید جدید راه بندازیم، با مدیریت خودم. و بخش کوچکی از سود رو هم به پروژه‌های اجتماعی و محیط زیستی اختصاص بدیم.

آدرین به طرح‌ها و سپس به چهره‌ی مصمم مرینت نگاه می‌کند. چیزی در او، یادآور گذشته‌ی خودش است؛ آن شور و اشتیاق اولیه، قبل از اینکه همه چیز پیچیده شود.

آدرین: (مکثی طولانی می‌کند، انگار در حال سنجیدن ابعاد مختلف پیشنهاد است) من این پیشنهاد رو رد نمی‌کنم. اما… باید جوانبش رو بسنجیم. این یک تغییر بزرگه.

مرینت: می‌دونم. و من آماده‌ام تا به همه‌ی سوال‌هاتون جواب بدم.

آدرین: (سر تکان می‌دهد) خوبه. چون من سوال‌های زیادی دارم. مثلاً… (نگاهش روی طرح لباس قهوه‌ای ثابت می‌ماند) این لباس… خیلی خاص به نظر می‌رسه. داستانی پشتش هست؟

مرینت لحظه‌ای مکث می‌کند. انگار دارد به گذشته سفر می‌کند. به آن شب سرد، به آن پارچه‌ی قهوه‌ای، به آن رؤیای بورسیه.

مرینت: (با لبخندی که کمی غم و خاطره در آن است) آره. داستان زیادی پشتشه. داستانی درباره‌ی شروع… و درباره‌ی تبدیل رویا به واقعیت.

آدرین با کنجکاوی به او نگاه می‌کند. او احساس می‌کند که این برخورد، صرفاً یک قرارداد کاری نیست. حس می‌کند که این ملاقات، می‌تواند نقطه عطفی برای هر دوی آنها باشد.

آدرین: (با لحنی که انگار دارد چیزی را کشف می‌کند) شاید… بهتر باشه در مورد این داستان هم بیشتر بدونم. بعد از اینکه در مورد طرح‌هات صحبت کردیم.

فضای بینشان تغییر می‌کند. دیگر فقط یک مدیرعامل و یک طراح نیستند. گویی دو نفر که هر کدام در دنیای خودشان درگیر فشارهای مشابهی بوده‌اند، حالا در یک نقطه تلاقی کرده‌اند.