Your my love
از زبان مرینت:
آخرین روز در کارگاه مادر. نور غروب خورشید از پنجرهی کوچک میتابد و روی پارچههای رنگی میرقصد. کیف چمدانم کنار در است، پر از طرحهایی که در دو سال گذشته در نیویورک خلق کردهام.
بورسیه. آن لباس قهوهای ساده، اما پر از معنا.
اولین لباسی که با تمام وجودم طراحی کردم و با تمام سختی پارچهاش را تهیه کردم.
کمیتهی انتخاب در نیویورک، آن را «تجسمی از اصالت و اراده» نامیدند.
آن روزها، پدر و مادرم با تردید نگاهم میکردند. مادرم اشک در چشم داشت و پدرم سکوت کرده بود. ولی وقتی اولین نامه پذیرشم رسید، همان سکوت پدرم شکست و گفت: «دخترم، مسیرت رو برو.»
آنها بالاخره پذیرفتند که رؤیای من، فقط یک خیال نیست.
حالا، اینجا ایستادهام. دیگر آن دختر دست و پا چلفتی نیستم که از ترس کمبود پول، جرئت رویاپردازی نداشت. نیویورک مرا ساخته. سختیها، کلاسهای فشرده، شبهای بیخوابی، مسابقات طراحی… همه و همه مرا آبدیده کردهاند.
یاد آن شب افتادم که پارچهی قهوهای را در مغازهی پیرمرد خریدم. انگار همان شب، بذری کاشته شد که حالا به درختی تنومند تبدیل شده.
خبر برگشتنم را به مادرم دادم. «دوباره برمیگردم، ولی این بار نه برای فرار، بلکه برای ساختن.»
در قلبم، نقشهی جدیدی دارم.
شرکت اگرست. امپراتوری که روزی شاید به نظرم دستنیافتنی بود. حالا با دست پر برگشتهام. نه با سرمایهی عظیم، بلکه با ایدههایی نو، طرحهایی که میتوانند دنیای مد را تکان دهند. طرحهایی که نیاز به یک پلتفرم قوی دارند.
تصمیمم را گرفتهام. میخواهم با آنها کار کنم. نه به عنوان یک کارمند ساده، بلکه به عنوان یک شریک. سرمایهگذار.
این تازه شروع ماجراست.
از زبان آدرین:
ساختمان بلند آگرست، همانند همیشه، در سکوت و صلابت ایستاده است. دو سال گذشته، برای من هم پر از تغییر بوده. مرگ پدرم… و بار سنگین امپراتوری که حالا روی دوش من است.
جلسات بیپایان، قراردادهای میلیاردی، فشارهای بیوقفه.
اما دیگر آن پسرک اسیر و بیهدف نیستم. هرچند هنوز هم حس تنهایی گاهی غلبه میکند، اما حالا مسیرم روشنتر شده.
در یکی از همین جلسات، پروندهای روی میزم گذاشته میشود.
«طرحهای پیشنهادی برای همکاری جدید.»
روی جلدش، نام «مرینت دوپن چنگ» را میبینم.
همان نام آشنا.
همان کارگاه کوچک.
با تردید پرونده را باز میکنم.
چشمهام خیره میماند.
طرحها… جسورانه، خلاقانه، با امضای سبکی که کاملاً متعلق به خودش است.
لباسهایی که هم اصالت دارند و هم نگاهی به آینده.
یادم نمیآید کجا، اما حس میکنم این سبک را جایی دیدهام… یا بهتر بگویم، شنیدهام.
در بخش سرمایهگذاری، یک پیشنهاد مشخص دیده میشود: «پیشنهاد همکاری و سرمایهگذاری در خط تولید پوشاک نوآورانه شرکت اگرست، با تمرکز بر طرحهای پایدار و شخصیسازی شده.»
با ذکر نام طراح: مرینت دوپن چنگ.
باورم نمیشود.
همان دختر…
تمام آن دو سال، کجا بوده؟ چه کرده؟
و حالا، با این جسارت، آمده تا با شرکت اگرست همکاری کند؟
لبخندی روی لبم مینشیند.
حالا که پدرم نیست، شاید وقت آن رسیده که قوانین بازی را کمی عوض کنیم.
شمارهی دستیارم را میگیرم.
«فورا وقت ملاقات برای خانم مرینت دوپن چنگ تنظیم کن. فردا… هر ساعتی که او بخواهد.»

لباسی که مرینت طراحی کرده