Your my love 

پارت چهار ممنونم از کسایی که لایک می کنن

از زبان مرینت:

مترو شلوغه، اما گوشه‌ای پیدا می‌کنم و روی صندلی می‌نشینم. دست‌هام هنوز بوی پارچه می‌دهند. گوشی رو باز می‌کنم؛ یک چرک‌نویس از طرحی که امروز عصر شروع کرده بودم روی صفحه ظاهر می‌شه. یک لباس شب با خط‌های جسورانه، چیزی که در کارگاه کوچک ما حتی تصور دوختنش سخت هست.

نفسم را فوت می‌کنم.

«اگه فقط یه فرصت داشتم… فقط یکی.»

پیام جدید می‌آید. از طرف دانشگاه.

«یادآوری: مهلت ارسال نمونه‌کار برای بورسیه تا سه روز دیگر.»

چشم‌هام گرد می‌شود. من… یادم رفته بود. نمونه‌کار؟ سه روز؟ در کارگاهی که حتی نور درست‌وحسابی ندارد؟

به طرح نگاه می‌کنم. با خودم می‌گویم شاید همین طرح می‌تواند شروع یک مسیر باشد. ولی برای کامل کردنش… باید پارچه‌ی مناسب داشته باشم.

ایستگاه بعد، مترو توقف می‌کند و باز صدای همان دوربین‌ها می‌آید. آدم‌ها خم می‌شوند که ببینند بیرون چه خبر است. من هم از روی کنجکاوی سرم را می‌چرخانم… فقط جمعیتی می‌بینم که اطراف یکی را احاطه کرده‌اند. یک سلبریتی شاید؟ مدل؟ کسی مشهور.

مهم نیست.

قلبم چیزهای مهم‌تری برای نگران شدن دارد.

از زبان آدرین:

راننده بالاخره موفق می‌شود من را راضی کند که سوار شوم. در ماشین که می‌نشینم، دستیارم در تماس تصویری ظاهر می‌شود.

«قرارداد اسپانسرینگ جدیدت تأیید شد. فردا باید در جلسه باشی. و… آدرین، لطفاً سر ساعت بیای.»

سرم را عقب تکیه می‌دهم. «باشه.»

اما ذهنم جای دیگری‌ست.

نگاهم از پنجره به بیرون می‌افتد. درست همان لحظه، متروی سطحی کنار خیابان حرکت می‌کند. پشت یکی از شیشه‌ها یک دختر نشسته، سرش پایین، انگار در دنیای خودش. فقط یک ثانیه می‌بینمش، شاید هم کمتر.

نه صورتش را می‌بینم، نه رنگ چشم‌هایش را. فقط یک «حس» است.

حسی که عجیب، آرام اما عمیق است — انگار کسی را می‌دیدم که مسیر زندگی‌اش با من فرق دارد… اما نامرئی به من نزدیک می‌شود.

راننده می‌گوید: «آقای آگرست؟ برگشتیم برج مرکزی.»

سر تکان می‌دهم. اما ذهنم هنوز در خیابانی‌ست که چراغ‌هایش ساده بود… و قطاری که رویاهای مردم معمولی را حمل می‌کند

 

از زبان مرینت:

وقتی به خانه می‌رسم، اتاقم مثل همیشه کوچک و شلوغه، اما همین‌جا بیشتر رؤیاهای من متولد شده‌اند. کیفم را گوشه‌ای می‌اندازم و چراغ رومیزی را روشن می‌کنم. نور زرد، روی دیوار پر از طرح‌ها می‌لغزد.

پیام بورسیه مثل یک آژیر در ذهنم می‌پیچد.

سه روز.

فقط سه روز.

نفس عمیق می‌کشم و کاغذ جدیدی روی میز می‌گذارم.

«اگه قراره شانسی داشته باشم، باید لباسی بسازم که خودم رو نشون بده… نه امکاناتم رو.»

مدادم را برمی‌دارم.

اولین خط، منحنی نرم یقه است.

یقه قایقی — چیزی که همیشه حس نجابت و اعتماد می‌دهد.

بعد آستین‌ها… نه کوتاه، نه خیلی رسمی. یک آستین ساده، تمیز، که شانه‌ها را قاب بگیرد.

پارچه باید قهوه‌ای باشد. نه قهوه‌ای تیره‌ی غم‌انگیز؛

قهوه‌ای گرم، مثل چوب تازه‌ی صیقل‌خورده.

رنگی که زمینی‌بودن را نشان بدهد، اما هنوز شیک باشد.

دامن تا زانو.

نه بلند که رسمی شود، نه کوتاه که بی‌پرواتر از چیزی باشد که کارگاه کوچک ما تحملش را دارد.

وقتی طرح کامل می‌شود، حس می‌کنم چیزی درونم آرام گرفته… انگار بالاخره تصویری از «من» روی کاغذ آمده.

مشکل بعدی؟

پارچه.

در کارگاه فقط باقی‌مانده‌های سفارش‌های قدیمی است. هیچ‌چیزی شبیه چیزی که لازم دارم پیدا نمی‌شود. مادر خواب است. پدر نیمه‌خسته اخبار می‌بیند.

من اما نمی‌توانم منتظر صبح بمانم.

پالتوی آبی‌ام را برمی‌دارم و آرام از خانه بیرون می‌زنم.

در محله، تنها جایی که در این ساعت باز می‌ماند، یک مغازه‌ی کوچک پارچه‌فروشی قدیمی است. پیرمرد صاحب مغازه همیشه می‌گوید «تو یه چیزی رو می‌بینی که بقیه نمی‌بینن.»

در را که باز می‌کنم، زنگ کوچکی صدا می‌دهد.

پیرمرد به آرامی سرش را بلند می‌کند. «خیلی دیر وقتیه، دخترم.»

لبخند ضعیفی می‌زنم. «می‌دونم… ولی من فقط سه روز وقت دارم.»

چیزی در چهره‌اش تغییر می‌کند — ترکیبی از کنجکاوی و فهم.

«دنبال چی هستی؟»

«پارچه‌ی قهوه‌ای. گرم. لطیف. نه براق، نه خشک. دامن تا زانو باید باهاش خوب بیفته.»

پیرمرد چراغ دیگری را روشن می‌کند و به سمت قفسه‌های قدیمی می‌رود. دستش از میان رول‌ها می‌گذرد… تا این‌که چیزی را بیرون می‌کشد.

«این چطوره؟ زیاد نمونده ازش. قدیمیه… ولی باکیفیته. و… فکر کنم دنبال همین بودی.»

پارچه را لمس می‌کنم.

لطیف. گرم. دقیقاً همان حس که تصور کرده بودم.

قیمت را می‌گوید. دقیقاً همان‌قدر است که برای پول مترو تا دو روز آینده کنار گذاشته بودم.

چشم‌هایم برای یک لحظه می‌سوزد. اما پشیمان نیستم.

«می‌گیرمش.»

پول را می‌دهم، پارچه را بغل می‌کنم و از مغازه بیرون می‌آیم. هوا سرد است اما درونم روشن‌تر از همیشه.

در مسیر بازگشت، متوجه نمی‌شوم که کمی دورتر، در همان خیابان، ماشینی مشکی برای لحظه‌ای توقف می‌کند و کسی از پشت شیشه، دختری با پارچه‌ای قهوه‌ای در آغوش را دنبال می‌کند — تنها از روی کنجکاوی. نه بیشتر.

اما نگاه‌ها گاهی آینده را پیش‌بینی می‌کنند…

بی‌آنکه صاحبانشان بدانند.