Your my love 

سلام امدم با پارت سه رمانم لطفاً حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 

از زبان مرینت:

وقتی کرکره‌ی فلزی را پایین می‌کشم، صدای خیابان در گوشم زنده‌تر می‌شود؛ قدم‌های عجولانه، بوق ماشین‌ها، بوی نان تازه‌ای که از نانوایی انتهای کوچه می‌آید. کلید را می‌چرخانم و در را قفل می‌کنم. یک لحظه مکث می‌کنم و پشت شیشه به کارگاه تاریک خیره می‌مانم. طرح‌ها روی میز هنوز برایم دست تکان می‌دهند.

پالتوی ارزانم را تنگ‌تر دور شانه می‌کشم و راه می‌افتم. باید سریع بروم، مترو دیر می‌شود.

در تقاطع، جمعیت زیادی منتظر سبز شدن چراغ‌اند. وسط شلوغی، احساس می‌کنم نگاه کسی روی من مانده… ولی وقتی سرم را برمی‌گردانم، فقط مردم معمولی‌اند که از سر کار برمی‌گردند. شاید فقط خستگی است.

در امتداد پیاده‌رو راه می‌روم، اما یک لحظه، صدای خفیف دوربین عکاسی از فاصله‌ای دور می‌رسد. عجیب است… در این محله کسی مدل عکاسی نمی‌آورد. سرم را می‌چرخانم، اما چیزی دیده نمی‌شود. فقط سایه چند نفر سر کوچه. شانه‌ای بالا می‌اندازم و قدم‌هایم را تندتر می‌کنم.

اگر کسی اینجا عکس می‌گیرد، به زندگی من ربطی ندارد. زندگی من همین خیابان‌هاست، همین تلاش‌ها، همین رؤیاهایی که هنوز در سکوت کارگاه زندانی‌اند.

از زبان آدرین:

کارگاه کوچک پشت سرم کم‌کم در تاریکی محو می‌شود. راننده با فاصله نگاهم می‌کند؛ احتمالا منتظر است لحظه‌ای که خسته شوم و بگویم «برگردیم». ولی فعلاً نمی‌خواهم برگردم.

چند قدم جلوتر، عکاس خیابانی به جوانی می‌گوید «دستاتو بذار تو جیبت، عالیه!»

من ناخودآگاه مکث می‌کنم. همیشه جلوی دوربین نقش بازی می‌کنم، اما اینجا… مدل فقط یک پسر معمولی است، لباس ساده پوشیده، اما چهره‌اش رهاست. انگار هیچ‌کس از او انتظار بی‌نقص بودن ندارد.

لبه‌ی خیابان می‌ایستم. هوا سرد است، اما حس عجیبی در قفسه‌ی سینه‌ام می‌جوشد. حس می‌کنم چیزی در این محله مرا نگه داشته، چیزی نادیدنی. گوشه‌ی چشمم تکان یک پالتوی آبی را در میان جمعیت می‌بینم. دختری با قدم‌های سریع. نه… نمی‌توانم صورتش را ببینم. فقط یک تصویر کوتاه که در ازدحام گم می‌شود.

محافظم می‌گوید: «آدرین؟ همه چیز خوبه؟»

جواب نمی‌دهم. فقط به خیابانی که او رفت نگاه می‌کنم.