پارت سه و چهار تک پارتی

حمایت یادتون نره 🩷 🩷 🩷 🩷 🩷 

با این حرف، سکوت عمیقی در بین جمعیت حاکم شد. معلم‌ها با تعجب به هم نگاه کردند. نینو دهانش باز مانده بود. آلیا دستش را جلوی دهانش گذاشت.

و مرینت…

مرینت فقط ایستاد. رنگ از رویش پریده بود. چشم‌هایش مثل دو کاسه پر از بهت و ناباوری بود. انگار تمام دنیا در یک لحظه متوقف شده بود.

آدرین با چشم‌های گرد شده به کاگامی خیره شد. او قسم خورده بود که چنین قولی نداده است. چه اتفاقی افتاده بود؟

کاگامی اما، آرام و مصمم، انگار که این حرف را از مدت‌ها قبل تمرین کرده بود، به آدرین نگاه کرد. در چشم‌هایش برقی از پیروزی دیده می‌شد.

و اعلام کاگامی، مهر تأییدی بود بر پایان چیزی که تازه داشت بین آدرین و مرینت شکل می‌گرفت.

 

از زبان مرینت:

حرف کاگامی مثل پتکی بود که بر سرم فرود آمد. قول؟ چه قولی؟ آدرین هرگز چنین قولی نداده بود. حداقل نه به من. یا شاید… شاید من اشتباه می‌کردم؟ نه، محال است. آدرین همیشه راستگو بوده. اما نگاه مصمم کاگامی، آن برق پیروزی در چشمانش… همه چیز را زیر سوال می‌برد. نفسم بند آمده بود. احساس می‌کردم زمین زیر پایم خالی شده. تمام آن رویاهایی که برای شب عروسی‌مان ساخته بودم، در یک لحظه فرو ریختند.

جمعیت در سکوت فرو رفته بود. معلم‌ها، نینو، آلیا… همه با ناباوری نگاه می‌کردند. اما من فقط کاگامی را می‌دیدم که با نگاهی پیروزمندانه به آدرین خیره شده بود. آدرین رنگش پریده بود و مشخص بود که او هم در شوک است. انگار خاطراتش دستکاری شده بود.

اشک در چشمانم جمع شده بود، اما نمی‌خواستم اجازه دهم کسی آن را ببیند. نباید ضعیف به نظر می‌رسیدم. باید قوی می‌بودم. اما چطور؟ قلبم داشت از درد می‌ترکید.

در همین حین، صدای آرام لوکا را شنیدم که از من پرسید حالم خوب است یا نه. نگاهش مهربان بود و نگرانی را در خود داشت. نیاز داشتم از این موقعیت دور شوم، از این نگاه‌های خیره، از این سکوت سنگین. پیشنهاد رقص او، مثل یک نجات بود. کسی که منتظر جواب منفی از سوی آدرین نبود. به او لبخند زدم و دستش را گرفتم. حداقل برای امشب، می‌خواستم این درد را فراموش کنم.

 

از زبان آدرین:

کلمات کاگامی مثل صاعقه در گوشم پیچید. قول؟ چه قولی؟ من هرگز چنین قولی به او نداده بودم! اما چرا او این حرف را می‌زند؟ چرا اینقدر مصمم است؟ نگاهش به من بود، اما انگار از پشت سرم، از لابه‌لای خاطراتم، چیزی را بیرون کشیده بود که حتی خودم هم از وجودش خبر نداشتم.

وحشت تمام وجودم را گرفت. مرینت آنجا ایستاده بود، رنگش پریده بود و چشمانش پر از ناباوری و درد بود. می‌دانستم که دارد چه می‌کشد. می‌دانستم که این حرف، چه ضربه سختی به او زده است. اما من هم گیج بودم. چرا کاگامی چنین ادعایی می‌کرد؟ آیا واقعاً خاطراتم در مورد گذشته‌ام با او، ناقص بود؟

معلم‌ها، بچه‌ها… همه در سکوت نگاه می‌کردند. احساس می‌کردم تمام نگاه‌ها روی من است. می‌خواستم فریاد بزنم که این درست نیست، اما صدایی از گلویم خارج نمی‌شد.

کاگامی با لبخندی پیروزمندانه به من نگاه می‌کرد. انگار به خواسته‌اش رسیده بود. و من، وسط این همه گیجی و ناباوری، فقط می‌توانستم شاهد باشم که چطور چیزی که بین من و مرینت داشت شکل می‌گرفت، در حال فرو ریختن است.

وقتی مرینت دست لوکا را گرفت و با او رفت، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. دلم می‌خواست به دنبالش بروم، توضیح بدهم، اما نمی‌دانستم چه چیزی را باید توضیح می‌دادم. گیج و مبهوت، در همان‌جا ایستادم.

 

شب مهمانی و رقص مرینت و لوکا:

موسیقی ملایم‌تری در بخش دیگری از باغ نواخته می‌شد. مرینت، با کمک لوکا، سعی می‌کرد خودش را آرام کند. دست در دست لوکا، اجازه داد تا او او را به آرامی به سمت پیست رقص هدایت کند.

«متشکرم، لوکا.» مرینت با صدایی لرزان گفت. «واقعاً ممنونم که هستی.»

لوکا لبخندی زد. «خواهش می‌کنم، مرینت. گاهی اوقات، فقط یه همراه لازم داری تا بتونی نفس بکشی.»

آنها شروع به رقص کردند. حرکاتشان آرام و هماهنگ بود. مرینت سرش را روی شانه لوکا گذاشت و سعی کرد به هیچ چیز دیگری فکر نکند. به صدای گیتار لوکا، به گرمای دستش، به آرامشی که به او می‌داد. در آن لحظه، تنها چیزی که اهمیت داشت، همین بود: فرار از واقعیت تلخی که در انتظارش بود.

آدرین از دور، آن‌ها را تماشا می‌کرد. قلبش فشرده شد. دیدن مرینت در آغوش دیگری، هرچند برای رقص، دردناک بود. اما او حق داشت. او باید راهی برای کنار آمدن با این اتفاق پیدا می‌کرد. و آدرین؟ او باید بفهمد چه اتفاقی افتاده و چطور می‌توان خاطراتش را پس بگیرد.

کاگامی، با لبخندی رضایت‌بخش، از دور صحنه را تماشا می‌کرد. نقشه‌اش داشت کم‌کم به ثمر می‌نشست.

 

راوی

پس از اتمام رقص، مرینت با قدردانی به لوکا نگاه کرد. «واقعاً ممنونم، لوکا. بهم خیلی کمک کردی.»

لوکا با لبخندی مهربان پاسخ داد: «کاری نکردم، مرینت. هر وقت خواستی، من اینجام.»

مرینت لبخندی زد، اما هنوز احساس تنهایی می‌کرد. او نیاز داشت تنها باشد، با افکارش خلوت کند و بفهمد که چگونه باید با این موقعیت جدید کنار بیاید. «من… فکر کنم الان باید برم.»

لوکا سرش را تکان داد. «حتماً. مواظب خودت باش، مرینت.»

مرینت به آرامی از او جدا شد و به سمت سکوت و تاریکی باغ قدم برداشت. او به نقطه‌ای دور از جمعیت رفت، جایی که فقط صدای جیرجیرک‌ها و خش‌خش برگ‌ها به گوش می‌رسید. زیر نور کمرنگ ماه، نشست و اشک‌هایش بالاخره سرازیر شدند. در آن لحظه، او فقط مرینت بود؛ دختری که قلبش شکسته بود، اما اراده‌اش برای قوی ماندن، هنوز پابرجا بود.

آدرین، هنوز گیج و دل‌شکسته از صحنه‌ی اول، به دنبال مرینت به سمت باغ رفت. او باید با او حرف می‌زد. باید او را متقاعد می‌کرد که او قول ازدواج نداده است، هرچند خودش هم در مورد خاطراتش تردید داشت. او نمی‌توانست اجازه دهد این سوءتفاهم، رابطه‌اش با مرینت را نابود کند.

وقتی مرینت را در گوشه‌ای از باغ تنها دید، با عجله به سمتش رفت. «مرینت! صبر کن!»

مرینت با شنیدن صدایش، سرش را بلند کرد. چشمانش از اشک قرمز شده بود.

آدرین کنارش زانو زد. «مرینت، من…» صدایش گرفت. چگونه می‌توانست توضیح دهد؟ «اون حرف کاگامی… اون درست نیست. من قول ازدواج ندادم.»

مرینت به چشمان آشفته‌ی آدرین نگاه کرد. «آدرین، من نمی‌دونم چی رو باور کنم. تو گفتی قول ندادی، اما اون… اون خیلی مطمئن بود. انگار… انگار واقعاً یه چیزی بینتون بوده.»

«بوده؟» آدرین با ناباوری تکرار کرد. «مرینت، این غیرممکنه. من فقط تو رو دوست دارم.»

«ولی…» مرینت خواست حرف بزند که صدای دیگری سکوت را شکست.

«چی شده اینجا؟»

کاگامی با آرامشی سرد در میان تاریکیظاهر شد. لباسی تیره به تن داشت که در نور کم، او را مرموزتر نشان می‌داد. نگاهش بین آدرین و مرینت در نوسان بود.

آدرین با عصبانیت ایستاد. «تو اینجا چیکار می‌کنی؟»

کاگامی با خونسردی جواب داد: «آمده بودم که ببینم مردی که به من قول داده، با کی داره صحبت می‌کنه.» لحنش طعنه‌آمیز بود.

«تو داری دروغ می‌گی!» آدرین فریاد زد. «تو داری خاطرات من رو تحریف می‌کنی!»

«تحریف؟» کاگامی پوزخندی زد. «یا شاید خاطرات تو اونقدرها هم که فکر می‌کنی، قابل اعتماد نیستن، آدرین.» سپس رو به مرینت کرد و با لحنی که سعی در تظاهر به دلسوزی داشت، گفت: «دختر جون، تو هیچ شانسی با آدرین نداری. اون مال منه.»

مرینت با شنیدن این حرف، دیگر نتوانست تحمل کند. بغضش ترکید. «تو… تو هیچی از عشق نمی‌فهمی!» با صدایی لرزان گفت و سپس، بدون اینکه منتظر پاسخ کسی بماند، به سمت عمارت دوید.

آدرین می‌خواست دنبالش برود، اما کاگامی دستش را گرفت. «کجا میری؟ مردی که به من قول داده، نباید زن رو تنها بذاره.»

آدرین با خشم دستش را عقب کشید. «از من فاصله بگیر، کاگامی!»

«تو مال منی، آدرین.» کاگامی با قاطعیت گفت و نگاهش پر از تهدید بود. «یادت میاد؟»

آدرین با خشم به او خیره شد. دیگر تردیدی نداشت. کاگامی داشت بازی خطرناکی می‌کرد و او باید راهی برای متوقف کردنش پیدا می‌کرد.

از زبان آدرین:

وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود. حرف‌های کاگامی، آن اطمینان سرد در صدایش، و نگاه تهدیدآمیزش… همه‌ی این‌ها باعث شد تا بفهمم که او فقط دروغ نمی‌گوید، بلکه قصد دارد واقعیت را به شکلی وحشتناک دستکاری کند. وقتی دیدم مرینت با چشمانی پر از اشک و دل‌شکستگی از من دور شد، قلبم فرو ریخت. او مرا باور نکرده بود. یا شاید، در میان این همه آشفتگی، توانایی باور کردنم را نداشت.

«تو مال منی، آدرین.» حرفش مثل پتکی دیگر بر سرم فرود آمد. نه! من مال کسی نیستم جز خودم، و مهم‌تر از آن، قلبم مال مرینت است.

«از من فاصله بگیر، کاگامی!» با تمام قدرتی که در صدام بود فریاد زدم. «تو حق نداری هیچ‌کدوم از این حرف‌ها رو بزنی. و تو هیچ‌وقت نمی‌تونی مرینت رو از من بگیری!»

کاگامی فقط لبخندی سرد زد. «واقعاً فکر می‌کنی اون می‌تونه باهات بمونه، وقتی گذشته‌ی تو با منه؟ وقتی من می‌تونم خاطراتی رو بهت یادآوری کنم که تو ترجیح دادی فراموش کنی؟» او مکثی کرد و نگاهش را به سمتی که مرینت رفته بود، انداخت. «یا شاید… بهتر باشه کلاً از شر اون خلاص بشیم.»

لرزشی از سرما در وجودم دوید. «منظورت چیه؟»

«منظورم اینه که…» کاگامی قدمی به جلو برداشت و صدایش آرام‌تر اما تهدیدآمیزتر شد. «اگه بخوای با من نباشی، اگه بخوای اون دختر رو انتخاب کنی، باید با عواقبش کنار بیای. شاید بهتر باشه دیگه هیچ‌وقت اون رو نبینی. برای همیشه.»

وحشت درونم شدت گرفت. این دیگر بازی نبود. این یک تهدید واقعی بود.

 

از زبان مرینت:

وقتی از آدرین دور شدم، احساس می‌کردم دارم خفه می‌شوم. حرف‌های کاگامی مثل زهر در وجودم می‌پیچید. قول ازدواج؟ آدرین؟ این همه مدت؟ چرا من هیچ‌چیز نمی‌دانستم؟ و چرا آدرین، که همیشه اینقدر راستگو بود، حالا مردد به نظر می‌رسید؟

به سمت اتاق خودم در عمارت دویدم. در را پشت سرم بستم و به دیوار تکیه دادم. نفس‌نفس می‌زدم. احساس می‌کردم دنیا روی سرم خراب شده است. صدای آدرین را از پشت در شنیدم که نامم را صدا می‌زد، اما توان رفتن نداشتم. می‌ترسیدم. می‌ترسیدم حقیقت، هرچه که بود، مرا نابود کند.

ناگهان، صدای کاگامی را از بیرون شنیدم. صدایش آرام بود، اما تهدیدش آشکار بود. «اگه بخوای با من نباشی، اگه بخوای اون دختر رو انتخاب کنی، باید با عواقبش کنار بیای.»

قلبم فرو ریخت. «اون دختر»؟ یعنی من؟ «عواقب»؟ چه عواقبی؟

«شاید بهتر باشه دیگه هیچ‌وقت اون رو نبینی. برای همیشه.»

این حرف آخر، مثل تیغی در قلبم فرو رفت. ترس، سرد و آشنا، وجودم را گرفت. نکند منظور کاگامی… نکند قصد آسیب زدن به من را دارد؟ وحشت واقعی درونم ریشه دواند. دیگر فقط شکست عشقی نبود، پای جانم در میان بود.

راوی 

کاگامی با لبخندی سرد، به در اتاق مرینت که پشت آن صدای نفس‌های لرزان شنیده می‌شد، نگاه کرد. سپس به سمت آدرین برگشت که با چشمانی وحشت‌زده به او خیره شده بود.

«انتخاب با توئه، آدرین.» کاگامی گفت و صدایش قاطعیت بیشتری پیدا کرده بود. «یا با منی، یا اون دختر…» او مکثی کرد و سرش را کج کرد. «…برای همیشه از دنیای تو حذف میشه.»

او منتظر پاسخ آدرین نماند. چرخید و با قدم‌هایی استوار، در تاریکی شب ناپدید شد.

آدرین تنها مانده بود، مبهوت و وحشت‌زده. او نه تنها باید حقیقت گذشته‌اش را کشف می‌کرد، بلکه حالا باید از جان کسی که دوستش داشت، محافظت می‌کرد. تهدید کاگامی، واقعی بود. و او نمی‌دانست چگونه باید با آن روبرو شود.

 

راوی 

آدرین، هنوز گیج و آشفته از تهدید کاگامی و وضعیت مرینت، با لرزش دست، شماره‌ی پدرش را گرفت. او باید می‌فهمید چه خبر است. چگونه ممکن بود کاگامی چنین ادعایی کند؟ آیا پدرش در این ماجرا دستی داشته؟

«بله، آدرین؟» صدای سرد و رسمی آقای اگرست از پشت خط آمد.

«پدر، من…» آدرین سعی کرد صدایش را کنترل کند. «من چند تا سوال داشتم.»

«الان وقتش نیست. من مشغولم.»

«ولی پدر، خیلی مهمه! درباره‌ی کاگامی… اون ادعا می‌کنه که من…»

«کاگامی؟» آقای اگرست حرفش را قطع کرد. «چه ربطی به تو داره؟ تو فقط باید آماده باشی. قرارمون سر جاشه.»

«قرار؟ چه قراری؟» آدرین دیگر نمی‌توانست خشمش را پنهان کند. «شما بدون من چه تصمیمی گرفتید؟»

«تصمیم درست. برای آینده‌ی خانواده‌ی اگرست. آخر هفته، مراسم عروسی تو و کاگامی برگزار میشه.»

دنیا در برابر چشمان آدرین سیاه شد. «چی؟! عروسی؟! با کاگامی؟ شما… شما چطور تونستید؟! بدون من؟ بدون اینکه به من بگید؟!» صدایش از شدت خشم و ناباوری می‌لرزید.

«آدرین! ادب رو رعایت کن!» صدای پدرش بلندتر شد. «این یک امر واقع شده است. تو وظیفه داریدر مراسم حضور داشته باشی و مثل یک پسر خوب رفتار کنی. هیچ اعتراضی هم پذیرفته نیست.»

«نه! من این کار رو نمی‌کنم! من هرگز با این ازدواج موافقت نمی‌کنم! شما نمی‌تونید این کار رو با من بکنید!» آدرین فریاد زد.

«تو هیچ اختیاری نداری، آدرین. همه چیز از قبل تعیین شده. یا اطاعت می‌کنی، یا…» آقای اگرست مکثی کرد و لحنش تهدیدآمیز شد. «…عواقب بدی در انتظارت خواهد بود. همانطور که برای کسانی که جلوی راه من ایستاده‌اند.»

آدرین نفس عمیقی کشید و با تمام نفرتی که در دلش بود، گفت: «من هرگز شما رو نمی‌بخشم.» و تلفن را قطع کرد

 

راوی

آدرین گوشی را با شدت روی زمین انداخت. تمام وجودش از خشم و احساس خیانت می‌سوخت. پدرش! کسی که همیشه ادعای بهترین‌ها را برای او داشت، حالا در حال فروختن او به کاگامی بود. و کاگامی… آن زن مرموز، حالا با ادعای گذشته و تهدیدهایش، نقشه‌ی پدرش را کامل می‌کرد.

او به سمت پنجره رفت و به بیرون خیره شد. تاریکی باغ، بازتابی از آشفتگی درونش بود. مرینت… او باید به مرینت فکر می‌کرد. آیا او به حرف‌های کاگامی باور کرده بود؟ آیا پدرش از این ماجرا خبر داشت؟

ناگهان، در اتاقش باز شد و پدرش، آقای اگرست، با چهره‌ای عبوس وارد شد. «این چه رفتاری بود؟ چطور جرأت می‌کنی با من اینطور صحبت کنی؟»

آدرین برگشت و با چشمانی پر از خشم به پدرش نگاه کرد. «شما چطور جرأت کردید بدون من چنین تصمیمی بگیرید؟ اونم با کاگامی؟»

«این تصمیم بهترین چیز برای تو و آینده‌ی ماست!» آقای اگرست فریاد زد. «کاگامی زنی قدرتمند و با نفوذ است. او می‌تواند به ما کمک کند تا دوباره به اوج برگردیم.»

«من به قدرت کاگامی یا ثروت شما نیازی ندارم! من فقط…» آدرین مکث کرد. نمی‌توانست درباره‌ی مرینت حرف بزند. «من فقط می‌خوام خودم سرنوشتم رو انتخاب کنم!»

«سرنوشت تو توسط من تعیین میشه!» آقای اگرست با قاطعیت گفت. «و تو در این عروسی شرکت خواهی کرد. اگر نکنی، تمام حمایت‌های مالی من قطع میشه و تو به هیچ جا نخواهی رسید.»

«پس بهتره که هیچ‌وقت روی من حساب نکنید!» آدرین با انزجار گفت و از اتاق بیرون زد. او باید راهی پیدا می‌کرد. راهی برای نجات خودش، مرینت، و شاید… افشای تمام این حقایق تلخ.

 

سلام اینم پارت سه و چهار احتمالاً پنج شش پارتی باشه