Reality👩🏻⚕️p6🧑🏼⚕️

خب سلام ببخشید دیر کردیم منچند روز الکس زیاد میدا نمیکردم طول کشید هماهنگ کنیم پارت بدیم البته سر منه خیلی شلوغه لطفا حمایت یادتون نره ؛ و اگه پارت های قبل نخوندی برید بخونید ؛ برید ادامه مطلب
شروع پارت جدید ادامه پارت 5
بعد اینکه لباسامون پوشیدیم کلارا کارت های پزشکی مون داد و بعدش ما رو برد به ی اتاقی که دور تا دور ی میز صندلی چیده شده بود که یخچال و کمد اینا و حتی یدونه هم مبل راحتی داشت .
بعدش شروع کردن به توضیح دادن در مورد اتاق گفت :
هر وقت کسی کار نداشته باشه و بخواد استراحت کند میاد اینجا
و اینکه همه چی در این اتاق برگزار میشه این اتاق مخصوص بخش قلب و مغز که با هم مشترک استفاده میکنند.
که ما دو تا جراح داریم کا یکیش آقای آدرین آگراست هست که جراح قلب هستند و یکیش هم خانم زویی لی هست که جراح مغز هستند و شما بین این دو تخصص یکیش رو انتخاب میکنید .
خب توضیحات ام تا اینجا بود ؛ شما اینجا صبر کنید تا بقیه همکاراتونم بیان .
آلیا و مرینت : ممنونم کلارا
………………………
(خب بعد چند ماه حالا نوبت آدرینه )
از زبون آدرین :
اسم من آدرین اگراست هست که 27 سالمه بهترین جراح قلب در کشور فرانسه ؛ که در دو سال هزارن عمل موفق داشتم .
دو سال از جراح شدنم میگذره ولی هنوزم به سمتم عادت نکردم خیلی کار پر استرسی دارم ؛ اینطوری پیش بره آخر سر خودم میمیرم .
البته ی بارم شکست عشقی خوردم که باعث شد ی آدم سرد و بد اخلاقی بشم .
بخاطر همین بیشتر رزیدنت ها بهم احترام میزارن .
البته بازم پدر و مادرم میخوان من ازدواج کنم ولی من باز حاضر نیستم قلبم فدای ی دختری بکنم.
باز ی صبح روز جدیدی رو بدون اون شروع کردم .
بعد صبحانه به بیمارستان رفتم که پدر صدام زد .
گابریل : آدرین صبر کن بیا اینجا باهات کار دارم .
آدرین : باشه پدر الان میام .
گابریل : ببین پسرم امروز قراره دو تا دکتر بیاد که زبان اصلیشون انگلیسیه .
من میخوام که تو این مصاحبه کاری رو انجام بدی چون انگلیسی بهتره.
آدرین : باشه چشم پدر؛ فقط جلسه کیه ؟؟ و ساعت چنده؟؟
گابریل : ممنونم ؛ خب جلسه امروز ساعت 2 بعد از ظهر هست .
هوف بازم مصاحبه کاری اصلان از مصاحبه خوشم نمیاد البته از رزیدنت های جدیدم خوشم نمیاد چون خیلی سخته که بهشون دیسیپلین ( همون نظم و انضباط کاری خودمونه ) یاد بدم .
بعد از حرکت به سمت بیمارستان , داخل دفترم بودم و داشتم سوابق این دو تا رزیدنت جدید رو میخوندم که یهو کلویی اومد داخل و گفت :
کلویی : استاد !!! استاد !!! یه تصادفی خیلی بد حال داریم !!! که میبریم اتاق عمل لطفا تشریف بیارید اتاق عمل جراحی .
منم که کلا نصف سوابق رو خونده بودم ؛ سریع برگه ها رو پرت کردم روی میزو بدو بدو به دنبال کلویی رفتم به سمت اتاق عمل .تو راه اتاق عمل یه نفر رو دم در اتاق دیدم که نشسته بود ؛ خیلی نگران بنظر میرسید ؛ احساس کردم که یکی از بستگان این یارو که داخل اتاق عمل هست. بعد از رسیدن شروع کردیم به عمل جراحی :
مجرای تنفسی که برای گلوی بیمار باز کرده بودن باعث شد که طرف زنده بمونه و عمل موفقیت آمیز باشه . عمل خطرناکی بود . بیمار دچار خونریزی داخلی شده بود و اگه اقدامات ایمنی رو دیر انجام میدادن احتمال مرگ بیمار 90 درصد بود
لباس های جراحی رو در آوردم و از اتاق اومدم بیرون . پیش همون دختری که پشت در نشسته بود یه دختر دیگه هم اومده بود . یه لحظه فکر کردم الان میان کنارم و ازم میپرسن که حالش چطوره . ولی فقط نگاهم کردن منم اهمیت ندادم و از کنارشون رد شدم . از کلویی پرسیدم که چی کار داریم و اونم شروع کرد به توضیح دادن . یه لحظه احساس کردم که اون دختره مو سرمه ای , داره به حرف های ما گوش میده ولی خب چون حرف مهمی نبود خیلی اهمیت ندادم و رفتم کت و شلوارم رو بپوشم تا سریع برم سراغ دستیار های جدید ( همون رزیدنت ها ) . وقتی وارد اتاق شدم یکم تعجب کردم ولی اصلا به روم نیاوردم . اون دو نفر همون دوتا دختری بودن که دم در اتاق عمل بودن … بعد از یه مصاحبه نسبتا خوب ازم خواستن که امروز رو برن استراحت . چون تازه از نیویورک رسیدن و خسته راه ان . به همین دلیل بود که اولش با گفته پدر در رابطه با دستیار جدید حال نکردم چون خیلی شل هستن تا اینکه بخوان سفت بشن خیلی راه دارن … بعد از تموم شدن مصاحبه بهشون گفتم :
آدرین : خب . کلارا راهنماییتون میکنه تا بخش های مختلف بیمارستان رو ببینید و با کارتون آشنا بشید از همین الآن کارتون شروع میشه .
اما ( مرینت) : نمیشه این روز اول رو مرخصی بدید ؟
آدرین : متاسفم . از همین الآن باید زیر فشار کاری باشید تا وسط های کار گاف ندید . پس هیچ استراحت بی جایی قبول نیست . خبری هم از مرخصی نیست .
بعد از اون حرفم احساس کردم چشم های اِما یه جوری شد . تو مدتی که با اِما و آلیا با کلارا رفتن تا بیمارستان رو ببینن , همش به چشمای مظلوم اما فکر میکردم … اون چشم های آبی فیروزه ای … اون نگاه مظلومانه … درسته به اندازه چند ثانیه بود ولی الآن یه ربعه که خیلی ذهنم رو در گیر کرده … نتونستم جلوی اون نگاه مقاومت کنم و مجبور شدم که برای اولین بار اصل کاری خودم رو زیر سوال
ببرم …
رفتم سراغشون و به سختی توی اتاق استراحت پرسنل پیداشون کردم :
آدرین : خب ! بیمارستان رو دیدید خانم راجرز ؟
اما : بله ! بیمارستان خیلی خوبی دارید . بیشتر بخش هاتون کاملا حرفه ای هست .
در طی صحبت هاش احساس میکردم که با صدای نازک تر از همیشه حرف میزد و بازم اون چشم های …
آدرین : خب . اگه بیمارستان رو دیدید میتونید امروز رو برید مرخصی !
آلیا : ببخشید استاد ولی شما خودتون گفتید که …
آدرین : راستش ؛ بعد کمی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که احتمالا خیلی خسته شدید بخاطر همین میتونید برید امروز استراحت کنید اما از فردا استراحت بی استراحت .
آلیا : آخه ما لباسامون پوشیدیم !!
اِما ( مرینت ) : آلیاااا ؛ استاد حرف ایشون ول کنید !!! خیلی ممنون از لطفتون ! نمیدونید امروز چه چقدر روز سختی برامون بود ! خیلی لطف کردید !!!!
خوشحالی که از چهره مظلومش میبارید مثل این بود که دنیا رو بهش دادی . یا بهتر بگم با اصطلاح عامیانه انگاری به خر تیتاب دادی :
آدرین : خانم راجرز ! اگه وسیله ای برای رفت آمد ندارید میخواید براتون یه وسیله جور کنم ؟
اما : واقعا استاد ؟ یعنی ؟ …
آلیا : ممنون آقای اگرست . ولی ما با تاکسی میریم . خیلی ممنون از لطفتون خدا نگه دار …
مرینت :
مات چشماش شده بودم … چرا یه فرد انقدر جدی بعد از 5 دقیقه اومد و با مهربونی بهمون مرخصی داد باورم نمیشه .
خیلی آدم مهربونی به نظر میرسید … ولی خب چرا ؟؟؟
دهنم باز بود و بهش نگاه میکردم . اونم با لبخند بهم نگاه میکرد . احساس میکردم آدرنالین توی خونم بیشتر از همیشه بود که :
آدرین : راستی !شما گفتید که امروز برای اولین بار هست که اومدید پاریس ! شاید خیابون ها رو خوب بلد نباشید . اگه میخواید کلویی میتونه باهاتون بیاد تا بهتون برای پیدا کردن خونه کمک کنه .
منم که هر لحظه از خود بیخود تر میشدم با صدای نازک ترم گفتم :
مرینت : آقای اگرست … خیلی لطف میکنید …
........................................
6300 کاراکتر
سلام ببخشید دیر شد اصلان درسای من زیاد شده .
و وقت ندارم ببخشید سعیمو میکنیم زود بدیم .