رمان میراکلسی

سلام به میراکلرا اینجا بهترین وب میراکلس امیدوارم بهتون خوش بگذره


رمان غم بی پایان،پارت چهارم

🖤SiSi🖤
07:51 1404/11/7
34
2 2

بفرمایید ادامه

 

 

که یهو

مرینت افتاد زمین و لیوان توی دستاش شکست و خون همه جا رو برداشت.

منم ترسیده بودم،خشکم زده بود

نمیدونستم چیکار کنم..

بعد چند ثانیه بلند گفتم،بابااااااا بیاااا

 

 

مرینت

آدرین لیوان رو دستم داد.

دستام میلرزید اونم نگرانم بود

لیوان رو گرفتم و انقدر دستم میلرزید که کمی از آب لیوان ریخت زمین

یهو نفهمیدم چیشد...

افتادم و صدای شکستن لیوان اخرین صدایی بود که شنیدم

 

 

آدرین

انقدر ترسیده بودم صدام میلرزید

یه تیکه ی کوچیک شیشه رفته بود تو پای من ولی مرینت.....

خون از دست و صورتش پایین میومد

توی این حال و هوای ترس و وحشت بودم که در اتاق با شدت باز شد.

بابا و مامانم بودن.

مامانم با چشمای گرد نگاه میکرد ولی بابام زود تلفن رو برداشت و زنگ زد به اورژانس

 قطره های کوچیک خون از روی پای من پایین میومدن.

ولی کنار مرینت شده بود دریاچه ی خون...

من آروم آروم عقب رفتم و روی تختم نشستم

 

بابام اومد تو اتاقم و با لحن عصبی گفت،، چیشده؟

با من من گفتم،،،لیوان آب دستش بود...بعد افتاد روی زمین

 

مامانم میخواست بیاد جلوتر که گفتم،،،اینجا شیشه هست نیا

 

مامانم نمیتونست صبر کنه نگران مرینت بود 

چون اگر شیشه جای حساسی میرفت ممکن بود بمیره

صدای زنگ در اومد....

اومدن داخل و آروم مرینت رو بردن و خدمتکارا سریع خورده شیشه هارو جمع کردن و برام دمپایی آوردن که برم بیرون.

مامانم رو بغل کردم و بابام هم با نگرانی داشت بیرون میرفت که گفت،،،شما خونه بمونید نیم ساعت دیگه سوار ماشین بشید و بیاید

 

* خیله خب اگر چیزی شد خبر بده

×باشه من رفتم

 

هنوز هم تو شوک بود و میترسیدم انقدر زیاد بود که درد پام رو فراموش کردم

مامانم جلو اومد

*خوبی؟ الان میرم بند میارم ببندمش.

با لحن سرد گفتم،،،باشه مرسی

 

رفت و زود برگشت با بند و بتادین و گاز

* بشین رو صندلی و پات رو تکون نده

÷ باشه

 

آروم روی صندلی نشستم

با تمرکز و دقت بتادین ریخت و گاز رو گذاشت روش و با بند بست

 

دردش کمتر شده بود

ترسم از بین رفته بود و به خودم اومدم

 

ولی هنوز نگران مرینت بودم...

 

* لباسات رو بپوش و آماده شو بریم بیمارستان

÷چشم

 

و رفتم تو اتاقم یه تیشرت سفیدساده با یه وست سیاه پوشیدم و کفشم رو از تو کمد  برداشتم

 

رفتم دم در و سوار ماشین شدم

رسیدیم بیمارستان و بابام رو دیدیم و باهم رفتیم پیش مرینت

* چیشد؟بیدار شد؟ دکتر چی گفت؟

×بیاید فعلا بریم.دکتر شیشه هارو برداشت و بخیه زد.

÷ حالش خوبه؟

× فکر میکنم آره

 

رفتیم توی اتاق یه سرم بهش وصل بود و مثل فرشته ها خوابیده بود

پرستار بالای سرش بود و گفت لطفا آروم صحبت کنید چون حساسه

و از اتاق بیرون رفت

من رفتم و نشستم روی صندلی...

محو زیبایش شده بودم و به خودم اومدم دیدم دارم دستش رو نوازش میکنم😳

مامان و بابا بهم زل زده بودن

منم خجالت کشیدم

فهمیده بودن دوسش دارم

 

دکتر در زد و اومد تو 

^ حالش خوب میشه 

بهش شوک عصبی وارد شده ازش بیشتر مراقبت کنین

 

دکتر رفت

 

مرینت بیدارشد و تکون خورد

 

 

 

 

 

تمام منتظر پارت بعد باشید❣💚💙

حمایت و لایک و کامنت یادتون نره❤

پربازدیدترین مطالب

Awakeing P1

Awakeing P1

1,127 بازدید
Tony Tony
سه‌شنبه، 19 دی 1402

محبوب‌ترین مطالب