رمان میراکلسی

سلام به میراکلرا اینجا بهترین وب میراکلس امیدوارم بهتون خوش بگذره


رمان غم بی پایان،پارت ۳

🖤SiSi🖤
13:17 1404/11/5
17
0 2

ادامع

صدای بابام از توی آشپزخونه میومد

داشت قهوه درست میکرد...

هیچوقت خودش قهوه درست نکرده همش من براش درست میکردم

همینطور که وسیله‌هام رو جمع میکردم اشک میریختم...

یکی از قطره های اشک پایین اومد و از روی گونه افتاد روی لباسس که مامان واسم گرفته بود

ساعت ۴ بود.چیزی نمونده بود...

تقریبا تمام وسایلم رو توی یه کوله پشتی و یه چمدون جمع کرده بودم.

صدای تلویزیون زیاد شد

خبرنگار داشت میگفت،چند وقته از هیچ شروری خبری نیست و پاریس آرومه

شاید نقشه ی جدید بود...

و شاید دیگه خبری از شرارت نباشه.

 

که کانال تلویزیون عوض شد

ساعت ۴ و ربع بود یه کم دیگه مونده بود تا گابریل بیاد

صدای در شیرینی پزی اومد

وقتش بود

چمدونم رو گرفتم دستم و توی پله های پشتی منتظر آدرین موندم

برای آخرین بار با اتاقم که الان کمی خالی شده بود نگاه کردم

صدای گابریل رو شنیدم که گفت،سوروگی به خاطر کا،امی نمیاد مهمونی اشرافی چون که

کاگامی دستش آسیب دیده...

به خاطر همین مهمونی موقتاً لغو شده 

 

آدرین اومد کمکم کنه و کیفم رو گرفت

 یه حس عجیبی نسبت به آدرین دارم

انگار عاشق شده بودم...

اما برای این چیزا وقت نداریم.کم کم حرف های بابام با گابریل داشت تموم میشد

سریع سوار ماشین گرون قیمتشون شدم.

تمام مدت از استرس میلرزیدم.

از بابام میترسیدم که یهو بفهمه من فرار کردم و از دستم عصبانی بشه

ممکنه دیوونه بشه...

شهر رو بهم بزنه

و اگه من رو پیدا کنه...

من رو میکشه

من جرعت انجام اینکار رو ندارم........

خواستم پیاده شم که گابریل سوار شد و ماشین به سرعت راه افتاد.

استرسم بیشتر شد

گریم گرفته بود چشمام رو محکم بستم،که دست نرم آدرین رو روی دستام حس کردم

چشمام رو باز کردم و با اشک تو چشمام زل زده بودم.

انقدر استرس داشتم که حتی اون هم فهمید نگرانم

رسیدیم...

داشتم به این فکر میکردم که بابام بفهمه من نیستم چیکار میکنه؟

اهمیت نمیده؟

عصبانی میشه؟

میاد دنبالم؟

دیوونه میشه؟

از کارایی که کرده درس میگیره؟

پشیمون میشه؟

 

این سوال ها توی سرم میچرخیدم که صدای آدرین اومد

دستش رو جلوم دراز کرد تا پیاده بشم

آروم دستش رو گرفتم و پیاده شدم

بازم میلرزیدم...

در عمارت بزرگ با صدای بدی باز شد

سرم رو انداخته بودم پایین.

در خونه باز شد و امیلی اومد بیرون

*اوه.. بالاخره اومدین.

×آره

* سلام مرینت

خوبی عزیزم؟

 +ممنونم...

*بیاید داخل

یه اتاق برای تو خالی کردم و چیدمش تا وسایلت رو توش بزاری

اصلا نگران نباش همچی درست میشه

 

با این حرفش بیشتر استرس گرفتم .ساکت بودم.

سرم رو پایین انداختم و وارد خونه شدم

قبلا اینجا اومده بودم...

بزرگ و با شکوه بود.

از پله ها بالا رفتم.آدرین به سمت اتاقم راه نماییم کرد.

اتاق قشنگی بود با کمد بزرگ، تخت ، آینه ی قدی،میز تحریر و

میز آرایش.

رفتم تو.وسایلم رو در آوردم

شروع کردم به چیدنشون.قرار بود چند وقت یا چند سال اینجا بمونم....

 

 

آدرین

مرینت رفت تو اتاقش. خیلی استرس داشت.نگرانش بودم

صدای در اومد.

بابام رفت ببینه کیه

تام پدر مرینت بود!

بابام در رو باز کرد ولی به تا اجازه نداد بیاد داخل.

سریع رفتم با سمت اتاق مرینت رفتم.

گفتم،مرینت با من بیا سریع

مرینت دوید به سمت اتاق من.

من توی کمد قایمش کردم

گفتم،بابات اومده تا صدات نکردم بیرون نیا

که یهو رنگش پرید...

در کمد رو بستم و رفتم

تام مثل دیوونه ها شده بود

_ مرینت گم...گم شده

چیکار کنم.باید زود تر پیدا بشه

تو ندیدیش؟

× اوه واقعا!

نه ندیدمش

برو جا های دیگه رو بگرد،خونه ی عمه‌ای دایی‌ای خاله‌ای عموای کسی از فامیلتون

_آره اونجا هم میرم بگردم دیدیش خبرم کن

×خیله خب

 

بعد از اینکه تام رفت مادرم صدام زد

* بیا این آب و خوراکی رو ببر برای مرینت

÷باشه مامان

 

سینی رو گرفتم و به سمت کمدم رفتم

درش رو باز کردم

مرینت سفید شده بود

 به شدت میلرزید

گفتم، مرینت حالت خوبه؟ چیزی شده؟

نگران نباش بابات رفت.

مرینت یه قدم جلو اومد و از کمد اومد بیرون.

 لیوان آب رو دستش دادم

دستا میلرزید و پلک نمیزد

لیوان رو گرفت 

که یهو.......

 

 

 

 

تمامممممم

امیدوارم خوشتون اومده باشه🎈🎀

منتظر پارت بعد باشین♥️

خیلی جای حساسی قطع کردم🔮

شرط نمیزارم ولی حمایت کنیددد🪅🎁🔮♥️🎀💖

 

♥️4225♥️

پربازدیدترین مطالب

Awakeing P1

Awakeing P1

1,127 بازدید
Tony Tony
سه‌شنبه، 19 دی 1402

محبوب‌ترین مطالب