رمان میراکلسی

سلام به میراکلرا اینجا بهترین وب میراکلس امیدوارم بهتون خوش بگذره


رمان غم بی پایان،پارت دوم

🖤SiSi🖤
13:14 1404/11/5
30
0 2

بفرمایید

و محکم‌ در رو بست

سرم فریاد کشید

-چرا آدرین اومد تو اتاقت؟

+مم..ن متاسفم اوو..ن خودش اومد تو

_حالا که اینجوریه

برای خرید خونه میمونی و حق نداری بیای بیرون

 

بعد کمر بندش رو باز کرد

دور دستش پیچید و من اشک میریختم ولی بی صدا

کمربند رو محکم کشید و من رو زد

_صدات در نیاد

 

آروم در رو باز کرد و من گریه میکردم خیلیی زیاد

اما در رو محکم تر از همیشه بست

÷متاسفم تقصیر من بو...

_ساکت آدرین

×باهاش چیکار کردی؟

_کاری که حقش بود بچه ی تخس

×تو نباید اینکار رو میکردی تام

_اون بچه ی منه نه تو گابریل

×خیله خب...

_میشه تو خونه بمونی؟

 من ده دقیقه ی دیگه میام، پیش مرینت هم نرید

×باشه برو خدافظ

 

آدرین

تام دوست بابام خیلی آدم خوبی نبود 

سیگار میکشید...

مرینت رو کتک میزد...

بابام همیشه بعد از فوت مامان مرینت سعی کرد تام رو آدم خوبی کنه اما تاثیری نداشت

صدای آروم گریه کردن مرینت رو میشنیدم

 

مرینت

هنوز گریه میکردم

فکر همه‌چی به سرم زده بود

فرار...خ.ودک.شی...

کش.تن بابام

 صدای آدرین اومد

÷باباترفت بیرون و ده دقیقه ی دیگه میاد. میتونم بیام تو؟

+بیا

تا اومد تو گابریل رو صدا کردم

+آقای گابریل

×بله مرینت

+میشه یک لحظه بیاین تو اتاقم؟

×البته...

+من ازتون یه چیزی میخوام.من میخوام فرار کنم از دست بابام خسته شدم...(زد زیر گریه)

میشه کمکم کنید من جایی رو به جز حونه ی خالم ندارم که مطمئنم بابام کل اون خونه رو میگرده.بابام یه دیوونه ی به تمام عیاره

×امممم... خببب باشه

+باشه؟ واقعا؟ شما بهترین مردی هستین که دیدم.

×اوه ممنونم اما اگر میخوای فرار کنی باید صبر کنی چون بابات الان میاد

نقشه اینه الان ساعت ۳ بعدازظهره من ساعت ۴ و نیم میام دم پنجره و تو بیا و در پشتی رو باز کن چپدونت رو ببند و بیا و سوار ماشین شو

هرچی لازم داری بردار

+ واقعا مرسی.چشم من آماده میشم

×تو همون لحظه من وارد شیرینی پزی میشم و بابات رو سرگرم میکنم.

÷من هم میام تا کمکت کنم از در پشتی.

+باشه...

و بعد رفتن پایین و رو مبل نشستن بابام وارد خونه شد

گابریل گفت،خرید کنسل شد و همینطور مهمونی فردا.

_چرا؟

×بعضی از مهمون های مهم مثل شهردار و خانم سوروگی نمیتونن بیان

_ اوه باشه.مرینت از اتاقش که نیومد بیرون؟

×نه نیومد

 

گابریل رفت و من شروع کردم به جمع کردن وسایلم 

بابام تلویزیزون رو روشن کرد

فیلم مورد علاقه‌اش بود

این خیلی خوب بود چون این برنامه تا دو ساعت دیگه تموم نمیشد

اما من استرس داشتم...

مطمئن نبودم که کار درستی میکنم یا نه.

 

 

 

 

 

تموم⭐

امیدوارم خوشتون اومده باشه♥️

حمایت کنین و لایک کنید و کامنت بزارید⭐

۵ لایک و ۵کامنت تا پارت ۳💖

پارت ۱ رو هم بخونید🤩

 

دوستون دارم♥️

پربازدیدترین مطالب

Awakeing P1

Awakeing P1

1,127 بازدید
Tony Tony
سه‌شنبه، 19 دی 1402

محبوب‌ترین مطالب